پزشکی با نیم قرن طبابت

(در پاسداشت یاد و خاطره دکتر سید جلال رضوی)

     دریچه: در تابستان سال 1388، به اتفاق خبرنگار و عکاس هفته نامه ندای یزد، به منزل شادروان دکتر سید جلال رضوی رفتیم و در نشستی دو ساعته از خاطرات پنجاه سال خدمت صادقانه این مرد بزرگ گفت و شنودی انجام شد. که قسمتی از آن نشست خاطره‌انگیز همان سالها در"ندای یزد" چاپ شد. اینک پس از گذشت حدود 9 سال، با اطلاع از خبر درگذشت این پزشک مردمدار و با اخلاق، ضمن عرض تسلیت به خانواده ارجمند اشان، مردم شریف یزد و جامعه محترم پزشکان برآن شدم تا با درج بخش دیگری از آن مصاحبه در وبلاگ یادیاران بپردازم. نکته‌ای که در زمان انجام مصاحبه، برای من شگفت‌آور بود، اینکه: دکتر رضوی، مانند یک مدرس باتجربه و مجرب بعد از بیان هر مطلب، گفته‌های خود را برای ما دیکته می‌کرد و این شیوه‌ای بود که تا آنروز از کسی جز استاد سبحانی، مدرس تربیت معلم ندیده بودم. این نشان از وسواس و دقت عمل این پزشک صاحبدل داشت. روحش شاد و قرین رحمت حق باد.

        کودکی و نوجوانی: دکتر سید جلال رضوی می‌گوید:" تولدم در شناسنامه‌ اول فروردین 1299 خورشیدی شمسی است ، اما تاریخ دقیقی که در پشت قرآن نوشته و موجود می‌باشد، 1295 خورشیدی است. همینجا، خوب است به این سنت خوب گذشتگان اشاره‌ای داشته باشم. در قدیم‌ که سجل و اداره ثبت احوال نبود، مردم تاریخ‌های مهم زندگی خود را مثل تولد و ازدواج پشت جلد

قرآن معمولاً به هجری قمری می‌نوشتند. آنروزها کتاب خانه‌ها فقط قرآن و دیوان حافظ بود. آنهایی که اعیان‌تر بودند و دستی به مطالعه داشتند شاهنامه و مثنوی مولانا یاگلستان سعدی هم داشتند.

            ازاعقاب امام رضا(ع) باشجره نامه معتبرمی باشم . اجدام اهل روستای عزآباد بودند. کودکیم در عزآباد و یزد گذشت. دوران سختی بود خیلی زحمت کشیدم. پدر و مادرم خوب و مهربان بودند

        در بچگی برای فراگیری قرآن به مکتب می رفتم.وقتی به یزد آمدیم به سختی درس خواندم حتی زمانیکه دانشجوپزشکی بودم، پولی برای خریدکتاب نداشتم و ازکتب هم کلاسیهایم استفاده می کردم.

        تولدم در دوره قاجار و همزمان با احمدشاه بود من حوادثی چون جنگ جهانی، قحطی، بی حجابی، اشغال ایران، آمدن رضاشاه، حکومت مصدق، پادشاهی محمدرضاشاه وحکومت جمهوری اسلامی را تجربه کردم.

       در محله بعثت (میدانشاه سابق) به دنیا آمدم. پدرم سیدمحمود و مادرم سلطان نام داشتند. مثل همه بچه‌های قدیم، قرآن و دعا که مرسوم آن دوره بود را در مکتبخانه‌ فرا گرفتم. در محله ما "بی‌بی‌زهرا" نامی زندگی می‌کرد که مردم، بچه‌هایشان را برای آموزش قرآن و حافظ نزد او می‌بردندو به او مُلّا می‌گفتند. من روخوانی را در مکتبخانه مُلّا بی‌بی‌زهرا یادگرفتم. ملاها معمولاً خانم‌های مسن و جاافتاده‌ای بودند. آنها در خانه‌شان هم کار می‌کردند، هم قرآن و حافظ به بچه‌های یاد می‌دادند. ملاها ضمن آموزش قرآن یا رومیزی گره می‌زدند یا ماسوره ور می‌کردند(1) یا خیاطی و سایرهنرهای دستی و کارهایی شبیه اینها. که می‌توانست در حین انجام دادنش، حواسشان به بچه‌های مردم هم باشد.انجام می دادند.

      دخترها و پسرها با هم پیش ملا می‌آمدند. بعضی شیطان بودند و بعضی سربراه. اما ملا حواسش به همه بود.

       بی‌بی‌زهرا در فصل بهار، به من پول می‌داد تا برایش پالوده یزدی بخرم. دختر خاله‌ام"صفا "هم شاگرد ملا بود وسنش کمی بیشتر از من بود. نوه‌های خانواده کاظمیان و علاقمند از پولداران یزد هم همشاگردی ما بودند. دخترخاله‌ام، همیشه به من می‌گفت چرا بی‌بی‌زهرا آنها را نمی‌فرستد تا برایش پالوده بخرند؟ چرا همه‌اش از تو بیگاری می‌کشد؟ او از من بزرگتر بود و این چیزها را بهتر از من می‌فهمید.صفا به من گفت: تو هم این دفعه، ظرف کباره‌ای پالوده را جلو ملا رها کن تا بشکند.من هم همین کار را کردم؛ امّا ملا باهوش بود و فهمید چرا اینکار را کردم. از آن به بعد متوجه شدم خانمها باهوش‌تر و هوشیارترند.

      با آنکه دوران کودکی ما به سختی گذشت و هیچ امکاناتی نبود، اما روزگار خوشی داشتیم، هرچه بزرگتر شدیم سختی‌ها بیشتر شد.

دوران ابتدایی و دبیرستان: درهفت سلگی اسم مرا در دبستان «تدین» به مدیریت اقای حمزوی نوشتند. بعد از گذراندن دوره ابتدایی، به دبیرستان «ایرانشهر» رفتم. آن‌زمان مدیریت دبیرستان با میرزااحمدخان طاهری بود. سیکل اول را در ساختمانی متعلق به «حسین کراوغلی» که در مجاورت مسجد امیرچقماق بود و ریاست آنجا را آقای استوار(اهل نائین) به عهده داشت گذراندم، معلم ریاضی‌مان دکتر طاهری و شیمی را دکتر مدرسی، عربی، شیخ علی فقیه و فیزیک را عدالت درس می‌دادند. عدالت بعدا رئیس فرهنگ یزد شد، برادرش همان زمان بنام معاون کارمندمطرح و مهم دادگستری یزد بود.. بعد از 4 سال، دبیرستان به خیابان امام(پهلوی سابق)در محلی که فعلا به ساختمان مخابرات تبدیل شده منتقل شد.  مدرسه تقریباً 3 متر پایینتر از خیابان بود. با بهره‌برداری از ساختمان جدید دبیرستان ایرانشهررا به محل فعلی منتقل کردند. من جزء اولین محصلانی بودم که پا به این دبیرستان گذاشتم و در سال 1316 به دریافت دیپلم طبیعی نائل شده و همان‌سال به منظور ادامه تحصیل در دانشگاه، عازم تهران شدم.

      آن سالها تنها مرکز آموزش علوم پزشکی، در محل دانشگاه تهران بود. برای ورود به دانشکده پزشکی، امتحان ورودی از داوطلبان می‌گرفتند وکلا هشتاد نفر از سراسرکشور پذیرفته می‌شدند. آن سال یازده نفر از داوطلبان یزدی که یکی از آنها من بودم، قبول شدیم و بعد از نزدیک به هفت سال، در سال 1322 با درجه دکترای پزشکی از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم. از دیگر همشهریان هم دوره‌ای‌ام آقایان تقی تقویه، اخوان، آزما، حافظ‌الصحه، نقیب‌الاسلام، نقیب‌زاده، پورکرامتی و دو زردشتی بنام پورشسب و بهمن جوانمردی بودند.

.  - "ماسوره ور کردن" یک اصطلاح است در نساجی قدیم که زن‌ها، نخ را برای استفاده در دستگاههای بافندگی، از روی دوک به روی ماسوره می‌آوردند. امروزه همه این کارها را ماشین الات انجام می دهد

با سپاس از جناب دکترعباس ناظمیان و دکترحمید ابهجی


 

         دوران کودکی و نوجوانی ایشان به قول خودشان به سرعت برق و باد گذشت؛ تا اینکه با انجام تحصیلات عالیه در رشته پزشکی، برگ دیگری از دفتر زندگی ایشان ورق خورد.

           ایشان پس از پایان تحصیلات، به جهت نیاز شدید کشور به پزشک، از انجام خدمت نظام وظیفه معاف شده و بلافاصله به استخدام وزارت بهداری درآمدند و به عنوان مسئول بیمارستان شهرستان ساوه، عازم این شهر گردیدند. مدت یکسال در ساوه به هموطنان آن دیار خدمت کرده و اواخر سال 1323 به منظور کمک به همشهریانش تقاضای انتقال به یزد داده و در بهداری یزد به انجام وظیفه پرداختند.

         یزد، در آن سالها و زمان‌ها، بیش از هرجای این کشور به وجود دانشمندان و پزشکان و خدمتگزارانی چون دکتر رضوی نیازمند بود و اگر بنای خدمت به مردم بود، چه کسی سزاوارتر از مردم نجیب و مظلوم همین سرزمین که وی از آن برخاسته بود.   

           دکتر رضوی در بیان خاطراتشان تصریح می‌کنند: در دوران تحصیلاتم در ابتدایی‌ ، ایران شرایط دشواری را می‌گذراند و مشکلات بهداشتی و درمانی زیادی وجود داشت. وضع بهداشت عمومی در شهر، خیلی خراب بود و امکانات و شرایط آن روزها با وضعیت مطلوب امروز قابل قیاس نبود. زمانی که از ساوه به یزد منتقل شدم، بهداری ضمیمه شهرداری بود. من به مدت یکسال، مسئولیت واحد "بهداشت شهری" را عهده‌دار بودم و سر و سامان بخشیدن به وضع بهداشت شهر از مهمترین وظایفی بود که باید به آن می‌پرداختیم. این عمل، کار ساده ای نبود، اما با جدیت و برنامه‌ریزی دقیق، مصمم شدم تا اقدامات لازم را انجام دهم.

          برای همین منظور، ابتدا برای تأمین آب شرب سالم، با هماهنگی مسئولان مربوطه، برنامه‌ای تنظیم شد و با پیگیری مستمر، بر اساس اصل چهارترمن که مربوط به سازمان ملل متحد بود؛ توسط شهرداری یزد، چندین انشعاب آب لوله کشی در اماکن عمومی و گذر محله‌ها اجرایی شد. این موضوع در شهر سنتی یزد می‌توانست یک رخداد تاریخی محسوب شود چون تا آنزمان، آب شرب اهالی به وسیله آب انبارهای ساخته شده به دست خیرین تأمین می‌شد و آبهای جاری از طریق جوی‌های روباز به مخزن آب انبارها که گاه عمق مخزن آنها بیش از 5 - 6 متر بود ریخته و جمع می‌شد. این آبها با وجود گرد و خاک و دیگر آلودگی‌های میکروبی، یا به هیچ وجه قابل شرب نبود و یا مردم از سر ناچاری و درماندگی از آن استفاده می‌کردند و لاجرم بلای آن را هم به جان می‌خریدند.

          من به شهرداری پیشنهاد دادم تا در فصل بهار، مخازن را آبگیری کند و پس از گذشت سه الی چهار ماه، از آن آب استفاده شود؛ زیرا در این فاصله، رسوبات آن حداقل در عمق آب‌انبارها ته نشین می‌شد و با گذشت زمان، انواع میکروب‌ها به مرور از بین می‌رفت و اهالی از آب بهتری استفاده می‌کردند. این درخواست مورد استقبال قرار گرفت و مثمرثمر واقع شد.

اولین حقوق دریافتی‌ام در شهرستان ساوه 90 تومان رایج بود و تا مدتی در یزد هم همین مقدار حقوق می‌گرفتم. یادم می‌آید حقوق فرهنگیان در آن دوره 60 تومان بود. در مورد حقوق پایین و ناچیز کارکنان و مردم متوسط جامعه، آنروزها لطیفه‌ای بین مردم دهان به دهان می‌چرخید و آن، این بود که می‌گفتند: از فراش مدرسه متوسطه پرسیدند حقوقت چند است؟ گفت، من با وزیر (اسماعیل مرآت) روی هم 712 تومان می گیریم. این اگرچه به عنوان لطیفه، دست به دست می‌شد اما واقعیات آشکار جامعه بود چون حقوق وزیر وقت، 700 تومان بود.»

            دکتر سیدجلال رضوی، همچنین از عدم امکانات بهداتشی درمانی در سال‌های شروع خدمتشان در شبکه بهداری، خاطرات جانسوز و در عین حال شیرینی داشتند. خاطراتی که برخاسته از واقعیت دردآور جامعه بود. بودجه ناکافی بیمارستانها، کمبود دارو و اینکه دارو فقط به اندازه مصرف روزانه در اختیار بهداری‌ها قرار می‌گرفت، نبودن آمبولانس و عدم وجود مراکز درمانی عمومی شبانه، تنها بخشی از وضعیت نابسامان بهداشتی و درمانی آن سالها بوده است.

           ایشان خاطرنشان می‌کند: « از پزشکان آنروزها تعهد می‌گرفتند تا در ساعات معینی از شبانه‌روز، همزمان با نوبت کشیک داروخانه‌ها، در منزل خود مریض ببیند؛ اما اینها کفاف نیاز مردم را نمی‌داد. البته تا همینجا هم خودش یک جور پیشرفت بود نسبت به گذشته نه چندان دور؛ یعنی قبل از تأسیس دانشکده پزشکی در دوره پهلوی اول و یا قبل از دایر شدن مدرسه "دارالفنون" ، عده‌ای حکیم محلی و پزشک انگلیسی جوابگو بهداشت عمومی و معالجه مردم بودند. مثلاً در زمان رضاشاه به منظور تأمین کادر درمانی کشور، از نسخه پیچ‌ها و پزشکان تجربی، امتحان به عمل ‌می‌آمد که در صورت قبولی، به عنوان پزشک مجاز وارد بهداری می‌شدند و مردم به آنها اشتباهی دکتر میگفتند؛ در صورتی که اینها دکتر نبودند. از اولین طبیبان قدیمی یزد، پدر آقای دکتر افضل، حافظی یا حافظه‌الصحه-که پسرش مرحوم علیخان حافظی، روزنامه نگار بود- مسیح، منشادی و مؤیدعلایی بودند.

             ما از نسل اول پزشکان دانشگاهی بودیم. دوستان همعصر من در 65 سال قبل (زمان مصاحبه سال1388شمسی) آقایان دکتر حسن مرشد- رئیس بهداری- ، تقی پژوهی- معاون بهداری و پزشک داخلی- ، محمدعلی اولیاء، جلال مجیبیان، امیر موسوی و سیدمحمد حسین وزیری پزشک قانونی شهربانی(داماد آیت‌الله محمود فرساد) بودند. دکتر محمدحسین نظام هم بود که پزشک مجاز شهربانی بود و علاقه زیادی به ورزش اسب سواری داشت. این بنده خدا حدود سال 1334 یا 1335 در راه بلوک رستاق، هنگام سوارکاری، اسبش رم کرد و در اثر سقوط از اسب و ضربه مغزی از دنیا رفت. دکترمحمدعرب خردمند، دکتر احمد مشیر، نوه مشیرالممالک و تحصیلکرده آمریکا هم بود که بعد از تحصیل به کشور بازگشت و مقیم تهران شد. اجداد این پزشک حاذق و مردمدار، ریشه نائینی داشتند. او ارتوپد بود. دکتر مشیر و پسرش در آمریکا فوت کردند.[1]

        ازاولین پزشکان زن یزد دکتر فرنگیس مدیر تمدن فارغ التحصیل دانشکده نمازی شیراز بودند ایشان در 1342 دریزد شروع بکارکردند (ایشانساکن كاليفرنيای امريكا بودند و درسن سالگی در8 فروردین 96 براثربیماری سرطان سینه در گذشتند ودر لس انجلس كنار همسرخود مهندس قاسم کرباسی بخاک سپرده شدند). اولین دندانپزشک زن یزد هم خانم دکتر مینا افتخارزاده هستند که در رشته دندانپزشکی دانشکده شیراز تحصیل کرده و تاکنون در این حرفه در نهایت توانایی به خدمت مشغول می باشند

[1] - محمدآقا ناصرترک، خاندان مشیر را که از اقوام نزدیک ایشان بودند از اهالی قفقاز می‌داند. به گفته ایشان، بعد از جدا شدن قفقاز، آیت‌الله میرزا عباس جوانشیر قفقازی، پدر میرزا علی ترک( میرزا علی ترک پدر بزرگ محمد حسین ناصر ترک شاعر و ادیب یزد بودند) به دعوت عباس میرزا ولیعهد، به همراه فتح الله خان مشیرالممالک، رئیس دیوان و امور مالی حکومت قفقاز و مشاور میرزا عباس به ایران آمده و ساکن یزد می‌شوند.

        «از اتفاقات خوبی که آن روزها در حوزه بهداشت و درمان مردم در شهر ما - یزد- رخ داد، راه‌اندازی بهداری آموزشگاه‌ها مخصوص فرهنگیان و دانش‌آموزان بود. من اوایل دوران ابتدائیم بود و این حرکت، موجی از خوشحالی را در بین مردم شهر ایجاد کرد. چون با افتتاح این مرکز، این دو قشر جامعه یعنی فرهنگیان و دانش‌آموزان به صورت رایگان مداوا می‌شدند. دکتر علائی و محمدآقا کازرانی‌زاده به ترتیب، ریاست این مرکز درمانی را عهده دار بودند. ناگفته نماند که مرکز بهداری آموزشگاه‌ها، با یک مصوبه‌ای درسال58 جمع شد و کادر مربوطه به بهداری منتقل شدند که من هنوز هم دلایل این امر را نمی‌دانم و درک نمی‌کنم.

        هشتاد سال پیش(زمان مصاحبه سال88) در یزد، مریضخانه نسبتاً مجهزی به نام "مُرسلین" در محدوده بیمارستان خیریه گودرز و در محله گازرگاه دایر بود. "دبستان تدیّن" که من در آن مدرسه درس خوانده بودم، هم در آن محدوده قرار داشت، ضمنا زمان دانشجویی نیز به آنجا می‌رفتم. این بیمارستان شعباتی هم در شهرهای اصفهان، کرمان و شیراز داشت. مریضخانه مرسلین، پس از سال‌ها فعالیت، با تغییر هیئت امناء، به نام "بیمارستان خیریه ایرانی" به کار خود

        یادم می‌آید خانمی از بستگان ما دچار آبسة بعد از زایمان شده بود و در این بیمارستان بستری بود. چون حالش رضایت بخش نبود، چند نفر از افراد فامیل، شب کنار او ماندند. یزد، آن زمان فاقد برق بود. ساعت سه یا چهار صبح، خانم پزشک انگلیسی که با شعله شمع برای ویزیت مریض ‌آمده بود و قبلا دستور داده بود تا پادارها نزد مریض نباشند؛ زیرا فهمیده بود که بیمار در حال احتضار است. بعد از برگشت از بالین زائو ، کتاب کوچکی را با خود ‌آورده و به زبان فارسی به بستگان بیمار ‌گفته بود که حال مریضتان خوب نیست و چون کاری از دست ما ساخته نیست، بهتر است برای بهبودی‌اش همه با هم دعا کنیم.

         خانم دکتر انگلیسی از روی کتابش مشغول خواندن دعا شده بود و همراهان بیمار هم از درگاه خداوند و ائمه معصومین (ع) برایش طلب شفا می‌کردند. فردای آن روز آبسه بیمار سر باز کرد و زائو شفا یافت. من در آنزمان با چشم خود، اثرات دعا و نیایش را دیدم و فهمیدم پزشکی بیشتر به حقیقت نزدیک است تا به سیاست. البته قدیم‌ترها دلهای مردم پاک‌تر بود. هرچه بود، گناه کمتر بود. دزدی و دغل و بعضی چیزها خیلی کم بود. اگرچه وضعیت مردم خوب نبود؛ اما کسی برای یک لقمه نان دست به هر کار پستی نمی‌زد. مردم حلال و حرام سرشان می‌شد. 

       من دانشجو بودم که بیماران یزد، برای مداوا به مریضخانه مُرسلین مراجعه می‌کردند. تا اینکه" بیمارستان گودرز" حدود سال 1330 تاسیس شد. برای افتتاح آن، وزیر بهداری وقت به یزد آمد. نماینده مجلس یزد هم حضور داشت.

       شادروان دکتر سید جلال رضوی، از سال 1336 تا 1349 یعنی بیش از سیزده سال، مسئولیت اداره بهداری و بهزیستی یزد را بر عهده داشتند. ایشان پس از بازنشستگی، مدتی در محله "شیخداد" مطبی دایر کرده و در محدوده میدان بعثت (میدان شاه سابق) در مطبشان جوابگوی بیماران بودند، تا سال 80 که به لحاظ کهولت سن و خستگی فراوان، خودشان را از معاینه بیماران و مواجهه با آنها معاف کردند؛ اگرچه کماکان برخی از بستگان و دوستان و بیمارانی که سال‌های سال، تنها وی را به عنوان طبیب خانوادگی می‌شناختند و به قول یزدی‌ها دست و نفس مسیحایی‌اش را شفابخش می‌دانستند رهایشان نمی‌کردند و گاهی با مراجعه به منزلشان، درخواست معاینه بیمار داشتند.

         دکتر رضوی در بخش‌های از خاطراتشان می‌گویند:« من برای رفتن به بهداری و حضور بر بالین بیماران، با دوچرخه رفت و آمد می‌کردم. چند تن از همکارانم مانند دکتر وزیری، کازرانی‌زاده و دکتر پهلوانزاده هم وسیله ترددشان صرفاً دوچرخـه بود. مرام و مسلک پزشکان آنروزها، بیشتر مردمداری بود. بعضی‌ها امروزه در طبابت، قصدشان تجارت است. در عوض، ما در طول پنجاه و چند سال کار طبابت، تجربه‌های گرانقدری به دست آوردیم که با هیچ چیز، قابل ارزش‌گذاری نیست. مثلاً حدود سال‌های 67 یا 68 ، کودک دو ساله‌ای را که تبش قطع نمی‌شد و پزشک معالجش تب او را ناشی از سرطان می‌دانست با نگرانی نزد من آوردند. تشخیص من آبسه داخل شکم بود. داخل ترشحات آبسه، هسته خرما وجود داشت که بیرون آوردم. پدرش که خیلی خوشحال شده بود بچه سرطان ندارد، "هسته" را برداشت و نزد پزشک معالج قبلی‌ برد. خُب، این رضایت را نمی‌شود قیمت‌گذاری کرد. و یا کودک ده ساله‌ای که حدود یکسال مرتب سرفه می‌کرد و در اثر عفونت، تبش قطع نمی‌شد به مطب من آوردند. فکر می‌کردند بچه سل دارد؛ من متوجه گرفتگی مجرای تنفسی او شدم و پس از معاینه، یک هسته زردآلو را از گلویش خارج کردم. حال بچه کاملاً خوب شد. پدر و مادرش می‌خواستند از شادی پر در بیاورند. این چیزها خستگی و سختی کار را از تنم می‌گرفت و به من روحیه تلاش بیشتر می‌داد.

        طی این سالها، از شهرهای اطراف استان، بیماران فراوانی داشتم حتی از اقلیتهای مذهبی زرتشتی، کلیمی و مسیحی به من مراجعه می‌کردند که بی‌اندازه به من محبت داشتند.»

       مرحوم دکتر سیدجلال رضوی با اشاره به سوگندنامه پزشکان، اضافه کردند:«در تمام کشورها، پزشکان در هر مذهبی که باشند هنگام اخذ گواهی طبابت، سوگند پزشکی یاد می‌کنند که وظیفه خود را به نحو احسن و بدون چشمداشت مادی به همنوعان خود ارائه کنند و از اشتباهات عمدی برحذر باشند. من خوشحالم که در طول اشتغال به این حرفه مقدس، هرگز نکات موجود در این سوگندنامه را فراموش نکردم و هیچ مریضی را تنها به خاطر حق ویزیت معاینه نکردم و هیچ بیماری را هم به خاطر نداشتن پول، رد نکردم، خدا هم ما را تا امروز وانگذاشته و همیشه شرمنده نعمت‌های او و محبت‌های مردم بوده‌ام. حتما این ضرب‌المثل را شما هم شنیده‌اید که می‌گویند: هرکس هرچیز دارد از پرِ قنداق دارد. من واقعاً هرچه دارم از دعای خیر مادرم دارم. روحش شاد. هرگاه به هر دلیل در مراجعه به منزل بیماری تأخیر داشتم، مادرم نصیحتم می‌کرد که زودتر خودم را بر بالین مریض برسانم. این سفارش و توصیه را هرگز از یاد نبردم.»

       دکتر رضوی، در سال 1330 خورشیدی با دختر شادروان میرزا محمدعلی تدین- از وکلای معروف دادگستری یزد - ازدواج کرده و از این پیوند مبارک، یک پسر و سه دختر دارد. پسر ایشان با مدرک دکترای کامپیوتر از آمریکا در همان کشور سکونت دارد و دخترانشان افسانه، آزاده و عاطفه همه خانه دارند.

      در پایان این گفت و گو، وقتی خواستیم نکته یا توصیه‌ای به ما داشته باشند، بسیار مشفقانه و دلسوزانه گفتند: «اگر بخواهم یک یا دو کلمه بگویم چکیده و عصاره‌اش این است که هر چه شما کردید ورزش و مطالعه زیاد را فراموش نکنید و اینکه در تمام امور زندگی، از یاد خداوند غافل نباشید؛ و کسانی که در حرفه مقدس پزشکی، مشغول انجام وظیفه‌اند، خدمت به همنوع، بویژه افراد مستمند را سرلوحه برنامه کاری خود قرار دهند. همین و السلام.»

       این مصاحبه، بعد از هشت سال باز نشر می‌شود. در ایامی که با چهلمین روز در گذشت این پزشک فرزانه همراهیم. بار دیگر، به این بهانه، ده‌ها سال خدمت صادقانه اورا ارج می‌نهیم و یادش را به عنوان انسانی تلاشگر، خستگی ناپذیر، مردمی و خداجو و نیز طبیبی دردآشنا و مهربان گرامی می‌داریم.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق             ثبت است بر جریده عالم دوام ما


/ 0 نظر / 207 بازدید