دیدار با ملا فاطمه صباغیه

 

 اوایل ازآمیرزا علی خوشم نمی آمد و از ایشان ترسی به دل  داشتم اما کم کم بهشان علاقه مند شدم شبها پشت در منزل می نشستم تا صدای چرخشان را بشنوم ، وحشت داشتم تا سگهای ولگردآخرشب به ایشان حمله کنند هنگامیکه ازدوچرخه پیاده میشدند بلند میشدم و با عجله به داخل اتاق می رفتم تا متوجه نشوند که من پشت در نشسته بودم . اون روزا آمیرزا علی چای بریز مجلس امام حسین بودند و شبها دیر به خانه می آمدند از این رو من هرشب چند بیت شعری که قبل از ازدواج خوانده و یا از دخترهای دیگریاد گرفته بودم روی کاغذ می نوشتم و رو طاقچه جلو آئینه میگذاشتم تا شوهرم آنرا بخوانند. به هرحال آنشب من این شعر را برای آمیرزاعلی نوشتم:

امروز دیگرم ز فراق تو شام شد                     نا دیدن از جمال تو دلم آب شد

        آمد نماز شام و نیامد نگار من                      ای دیده خون ببار که خوابت حرام شد

***

و دیگری: 

 ای فلفل و ای دل دل و ای مهر و گیاه          آتش به دلت گیرد برخیز و بیا

برخیز و بیا نشین نشین دل من                    برخیز و بیا گوشه نشین دل من

برخیز و بیا که طاقتم طاق رسید                  جانم به لب و لبم به فریاد رسید

خون جگرم بر لب دیوار رسید                  برخیز دلا طبیبت  از  راه رسید

وقتی از مطبخ برگشتم و سفره شام آماده شد آمیرزاعلی گفتند فاطمه بیا بنشین و به حرفم گوش کن ، تا امشب هرچه خواندی و هرچه نوشتی اشکالی ندارد بعد از این هم هرچه دلت خواست کتاب و روزنامه و هر نوشته ای که دوست داری بخوان اما حضرت عباسی از این ساعت دیگر قلم دست نگیر و من تا امروز که 76 سال میگذرد چیزی ننوشتم...

آمیرزاعلی در سال 78 یعنی 7 سال پیش فوت کرد و یادگار او 3پسر و 2 دختر است.

ملا درباب خواندن و نوشتنشان به ما اینگونه گفتند:

بدون مدرسه و معلم می خواندم و می نوشتم و در همان دوران نوجوانی ام شاگردان ملائی داشتم که به آنها قرآن و حافظ، یادمیدادم. علاوه برآن صبح که شوهرم سر کار می رفت بچه های مدرسه حکمت به مدیریت آقای محمدعلی مرآت سر راه مدرسه به خانه ام می آمدند و من با آنها املاء و انشاء و حساب و هندسه کارمی کردم. یک روز آقای مرآت به مدرسه دعوتم کردند و گفتند ملا فاطمه برای دومطلب بدنبالت فرستادم : یکی اینکه بچه های مدرسه ما خیلی پیشرفت داشتند وبا تحقیق فهمیدیم این به خاطر زحمتهای شما بوده و خیلی از من تعریف و تشکر کردند ، دیگری اینکه چرا محمدحسین(پسرم) را به دبیرستان نفرستادید؟ همین امروز اورا دردبیرستان ایرانشهر ثبت نام کنید و من هم همین کار را کردم بعدها فرزندم تا مقام شهردارمناطق گوناگون شهریزد(3سال شهردارمنطقه آزادشهر،4 سال ناحیه تاریخی یزد و...) پیشرفت کرد.

ملای من بی بی خدیج تکمیلی ، همسر آقا علی تکمیلی بودند. حدودا 42سال درس قرآن یاد دادم،یکطرف حیاط دختر ها و طرف دیگر پسرها ردیف می نشستند، به آنها قرآن را به دو روش هجی و روان خوانی آموزش میدادم که هجی خوانی خیلی خوب بود و بچه بعد از مدت کوتاهی بااین روش بدون حضور ملا ، خودشان تمام لغات سخت قرآن و کلمات عربی را می خواندند و متاسفانه الآن مرسوم نیست و من امیدوارم که ملاهای جوان قرآن را با این گونه آموزش یادگرفته و به شاگردان خود یاد دهند که  روش بسیار خوبی است.

 حدود 50 الی 60 شاگرد ملایی در طول سال داشتم که اسامی بعضی از آنها : مهندس امیر رضاوزیری، مهندس امیرحسین وزیری ، امیر مسعود وزیری ، دکترجهانگیرمزیدی، جاوید مزیدی،  ژینوس و ونوس باغ گلشنی، محمد اکبرزاده ، فاطمه اکبرزاده ، مریم اکبرزاده ، دکتر مهدی مزیدی فر ، مهندس ابوالفضل همدانیان و ...  بودند.

ملا از دوران  بی حجابی و همهمه ی  ملی شدن نفت ،  کشتار در کارخانه اقبال و  درگیری حزب توده و کمونیست در مسجد ریگ  خاطراتی دارند که شنیدنیست.

و در آخر وقتی فرم اسناد ملی را به ملا دادیم تا امضاء کنند ایشان گفتند همانطورکه شنیدید من اجازه ندارم قلم به دست بگیرم زیرا شوهرم اینطورخواستند، من از ملا پرسیدم آمیرزاعلی گفتند بعد از فوت من هم قلم بدست نگیرید؟ ملا گفتند نه. اصلا چیزی نگفتند. گفتم پس فکر کنم شما دیگه مشکلی نداشته باشید و می توانید این فرم را امضا کنید. ملا بعد از لحظه ای مکث، گفتند: قبول دارم. سپس قلم را بعد از 76 سال بدست گرفته و اسم و فامیل خود را که از 12 سالگی هنوز در ذهنشان مانده بود با دستهایی لرزان و ناتوان نوشتند.

/ 4 نظر / 144 بازدید
میریم دهقانی

سلام دستتون مریزاد بلکه شما فکری کنید به حال این فرزانگان

دره شیری

سلام خانم مرآت خوبین؟ امروز وبلاگتون رو دیدم. یادش بخیر چه روز خوبی بود.راستی ما از روزنامه خاتم یزد بودیم.چقدر دلم تنگ شده برای اینجور گزارش نوشتن ها.

یه همشهری

از ژینوس باغ گلشنی چه خبری دارین آیا ؟ همون که خواهرشون در مصر زندگی میکنن! ونوس باغ گلشنی. اگه میشه منو در جریان بذارید. ممنون میشم!

همشهری

ملا پنجشنبه 18/3/91 از پیش ما رفت، روحش شاد... [ناراحت][گریه][گل]