70سال یبش وقتی قحطی بیداد میکرد و کوین آرد سرخ و تلخ و بد مزه دولتی، که می گفتند امریکائی است، کفاف یک وعده غذای خانواده را نمیداد، مادرم برای سیر کردن شکم فرزتدانش کمی از سهمیه آرد را به یخت شولی که مخلوطی از آب و آرد و سبزی بود اختصاص و برای مزه دارشدن مرا بخانه همسایه که در فقر دست کمی  از ما نداشند برای گرفتن چند قاشق سرکه می فرستاد.

          بک روز وقتی حاجی فاطمه زن اکبر حسین و شاید هم زهراء زن مندل پیاله سرکه را بدستم داد گفت غیرت داشته باشید یک قلمه ی انگور بکارید و  از انگورش سرکه تهیه کنید

          حرف این زن چون پنکی بمغزم فرود آمد بعد از نحویل پباله بمادر چون فصل مناسب کشت و کار بود چند شاخه انگورسیاه  ازحاجی عباس اهرستانی گرفته و چون زمین و باغی نداشتبم راهی چشمه ی آبی شدم که دربالای کوه جریان داشت. 

             آنزمانها منابع طبیعی و محیط زیست و این ادارات نبودند و هرکجا حصاری نداشت و یا کاری روی زمبنی صورت نگرفته بود می شد آنجا را آباد کرد و صاحب شد لذا در اطراف چشمه ای قلمه ها را در خاک فرو کرده و با مراقبت شدید همانسال زحمتم به بارنشست، بطوریکه برای شاخه های قد کشیده داربستی مهیا نمودم و طولی نکشید انگورهاعلاوه برکفاف خانواده درکوزه های گلی به سرکه تبدیل شد و اقوام و همسایگان و دوستان نیز از آن بهره مند شدند.

 کم کم با جابجائی سنگهای کوه و آیش و احیاء، زمینهای بیشتری برای کشت درختان میوه و سبزیجات و سیفی جات اختصاص داده شد و روز بروز بر وسعت زمینهای مزروعی و رونق کارم افزوده می شد. جرقه حرف آن زن دنیا دیده روشنی بخش زندگیم شد.

                  خانواده ام علاوه بر کار در زمینهای ارباب قسمتی از وفتشان را به مزرعه در حال احداث، دربلند ترین نقطه محل زندگیمان اختصاص دادند. کم کم اتاقی ساخته و با بی بی معصومه(رقیه) ازدواج و صاحب دو دختر و چهارپسرشدم .

          پیوسته با تلاش و کوشش شبانه روزی هرگز نگذاشتم تا فرزندانم طعم تلخ فقر و گرسنگی را بچشند و هنوز در سن 80 سالگی خود و همسرم هرروز فبل از طلوع آفتاب تا غروب در مزرعه ای که وسعتش را نمی دانم و ممکن است 20 قفیس کمتر یا بیشتر باشد کار کرده و در سخت ترین شرایط با کمک حیوان وفا دارم در حمل و جابجائی و رفت و آمدها، مزرعه را پیوسته شاداب و سرسبز نگهداری می کنیم. 

        جوهرغیرت با حرف زن همسایه دروجودم موجی ایجاد کرد که نتنها محو نگردید بلکه دامنه آن روز به روز گسترش یافت

        حاجی صحبتهای خود را با این بیت شعر عامیانه بپایان می برد.

              کار کیمیا است وسیخ است بر گوش      بیکاری ننگ است وسیلی بن گوش        

ویک هم ولایتی باباحسن هم ادامه شعر بالا را چنین خواند

           از کار کرم خیزد  و  جیبم  پر  پول            بیکاری ورم خیزد و سیلی آید بن گوش      

            با آرزوی طول عمر و موفقیت بیشتر برای بابا حسن مهربان و فعال و زحمتکش و نیز خانواده گرامی  ایشان 

و اینهم حسن آقا پسر عموی بابا حسن با نوه خویش محمد که در نزدیکی  بابا حسن با تلاشی بی وقفه برای آبادی زمینهای قسمت دیگری از کوه  پیوسته در تلاشند. برای آنها نیز آرزوی پیروزی داریم. 

تصاویر از آقای اکبر همدانیان تاریخ دو عکس بابا حسن17 طزرجان  خرداد   و بقیه 30 فروردین 92