افسانه  حیات   دو  روزی   نبود   بیش           

                                      آن هم کلیم با توگویم چه سان گذشت

یک روزصرف بستن دل شدبه این و آن         

                                     روز دگر به کندن  دل زین و آن گذشت

              روزی برای تهیه مطلب کتاب شادروان دکترابوالقاسم قلمسیاه نزد استاد علی اکبر رئوف رفته بودم ایشان فرمودند: "کارسختی پیش رو است وباید خیلی حساب شده کار کرد، بعضی مواقع نوشتن کتاب از ابهت طرف می کاهد، زیرا همه از فرد مورد نظر شناخت ندارند تا کاستیها و نقایص را تشخیص دهند بنابراین اگرچیزی نوشته نشود بهتر است" و چون جناب مشکیان را اکثرا می شناختند اگر چیزی بنویسم ناتوانیم را ثابت کرده ام لذا برحسب  وظیفه و ارادت، استاد را از روایت تصویر ونیز گوشه ای از بیاناتشان را به نظر دوستدارانشان   می رسانم .  

         من متولد 04/ جدی/1301 و فرزند مرحوم حاجی میرزا محمد و بی بی نازی می باشم پدرم ابتدا در مشهد قبل از جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکی با ازبکستان و تاجیکستان به شغل تجارت اشتغال داشتند با  تحصیلاتی در حد چند سال آموزش مدارس قدیمه (آن سالها در مدارس قدیمه درس را همراه با مسائل مذهبی آموزش می دادند. ) پدر جزء معتمدین وخیرین محل بودند، چنانکه در قحط سالی اواخر دوره قاجار، هنگامیکه مردم یزد درمضیقه آذوقه قرارگرفتند. تجار وتوانمندان یزد انجمنی برای یاری رساندن به مردم تحت عنوان کمیسیون خیریه ........به ریاست آقاعلی مرشد پدر آغلامرضا مرشد که  رئیس این کمیسیون بود تشکیل دادند. یادم می آید مهر این انجمن را نزد پدرم  گذاشتند، و این مهر بعد از فوت آن مرحوم در وسائل بازمانده از ایشان موجود بود.

         مادرم  فرزند حاجی محمد جواد، 2 الی3 ماه بعد از بدنیا آوردنم بسبب عارضۀ بعد از وضع حمل، دارفانی را وداع می گویند، لذا با دو دایه، که یکی از آنها بی بی صغری و تا 17 سالگی با من بود بزرگ شدم و زمانیکه 24 ساله بودم او نیز فوت کرد. باید اضافه نمایم که پدرم، من،  و فرزندم مهدی هر سه تک فرزند بودیم

          حاجی محمدابراهیم جدم یکی از علمای مطرح زمان خود بود و عمویم حاجی محمد تقی دختر اول آقای آمیر سید علی حائری را که مدتها مقیم مشهد و بعدها بنا به دلائلی در یزد ساکن شدند به همسری انتخاب می کنند. بعد از فوت مرحوم مادر و عمو ، پدرم با زن مرحوم برادرشان که دختر آقا سید میرعلی حائری بودند، ازدواج می نمایند و بدین گونه جای خالی مادر با وجود این بانوی متدین پر می شود.

       در 8 سالگی(در سال 1309) از فیض پدر محروم وایشان پائین تر از بقعه اشرف آهنگر. درنزدیکی همسر خود بی بی نازی دفن گردیدند.

            سرکار علیه خانم بی بی زهراء حائری نیز اندکی بعد بدیدار حق شتافته، و در محل جوی هرهر  دفن شدند.     

          جدم محمدعلی هستند و فرزندشان یعنی پدربزرگم حاجی مند(محمد)ابراهیم یکی ازعلمای مطرح زمان خودبودند.

          در پنج سالگی نزد ملاّ بی بی همایون قرآن را تمام و چند ورقی هم حافظ خواندم ملا بی بی همایون با آسیّد میرعلی حمزه ای اقوام بودند. ملای من ترکه داشتند. اصولا ملاها ترکه داشتند و بچه ها همه از ملاها حساب می بردند

            کلاسهای اول و دوم ابتدائی را در کوچه  پشت حظیره، در مدرسه ای به مدیریت آسیّد میرعلی حمزه وی که در اجاره ادارۀ اوقاف و معارف و صنایع مستظرفه (آموزش وپرورش فعلی) بود گذراندم. وسپس به مدرسه نمره یک رفتیم که آنهم به مدیریت آسیّد علی حمزه وی بود و حیاط نسبتاً وسیع و حوض مستطیل شکل بزرگی داشت. (سال سوم بودیم که دبستان به پشت محل مخابرات فعلی که اداره فرهنگ هم آنجا بود بنام دبستان دولتی نمرۀ یک منتقل شد بعدها که تعداد مدارس دولتی زیاد شد نمرۀ یک و دو هم برداشته شد و برای مدارس نام انتخاب گردید، مدرسۀ نمره یک به "بدر" ومدرسه نمرۀ دو به "هدایت" تغیر نام پیدا کرد).

         در زمستان آب حوض مدرسه یخ می بست یخی که در قسمت جنوبی حیاط چون پشت به آفتاب بود قطورتر و محکم تر از قسمت شمالی بود و بچه ها زمستانها روی یخ حوض  به دور از چشم مدیر و معلم ها سرسره بازی می کردند. در آن خانه جوی آبی هم بود که آبش در زمستانها گرم بود (آبهای روان در یزد اکثرادر عمق زمین جریان داشت وچون آب قنات بود میبایست براساس شیبی که داشت تا به مظهر قنات برسد فاصله زیادی را طی میکرد مثل قنات حسن آباد – قنات زارچ و غیره لذا دست یابی به آب قنات نیاز به کندن پله و بقول یزدیها ایجاد پاکنه بود بعضی قناتها که از زیر سطح شهر یزد عبور میکرد مستلزم پیمودن بیست یا سی پله بود به همین دلیل آب در زمستان گرم و در تابستان خنک بود تنها نمونه باقیمانده قنات زارچ است که در مسجد جامع کبیر یزد حدود 64 پله تارسیدن به آب باید پیمود ). امّا بچّه ها و همه دوست داشتیم برای وضو یخ حوض را شکسته و با آب سرد وضو بگیریم اینکار شیطنت و بازیگوشی نبود بلکه درعالم خودمان ایمان قوی و  تقرب به درگاه الهی بود آن وقتها، بچه ها به انجام مراسم مذهبی بیشتر علاقه نشان می دادند. یادم هست در ماه مبارک رمضان جلوصف نماز همه می خواستند یا علیّ و یا عظیم بگویند وچون همه داوطلب بودند قرار گذاشتند که بترتیب رتبه شاگردان درکلاس، گوینده انتخاب شود تا تشویقی برای درس خواندن هم باشد.

           سوم ابتدائی بودیم که مدرسه تغیر محل داد و به پشت محل مخابرات فعلی (درخیابان امام)که بعد ها اداره فرهنگ شد بنام مدرسه دولتی نمرۀ یک منتقل شد

          درسال.1313درمدرسۀ نمرۀ یک تصدیق شش ابتدائی را گرفته، وارد دبیرستان ایرانشهرشدم که درمنزل آقا صادق کراوغلی بود 

                          

                     ابتدائی (دبستان)                             پنجم دبیرستان  

               کلاس 1و2و3و4 متوسطه را در دبیرستان ایرانشهر به مدیریت میرزا احمد خان طاهری .ومعاونت علی اصغر عدالت ودبیرانی چون شقاقی، کاظم علائی و ....گذراندم .  در آنموقع کاظم معصوم خانی رئیس فرهنگ یزد بود

                 همکلاسانم در دبیرستان ایرانشهر مرحوم عباس رشتی؛ عبدالعلی صابری صفائی(او شاعر و نوازنده ویلون بود. من با او و مرحوم مهدی ملک دوست صمیمی بودیم صفائی بعدا به تهران رفت و لیسانس حقوق گرفت و کارمند دانشگاه حقوق شد تا 8 الی 9 سال پیش هم ازصفائی خبرداشتم) محمود علومی (متخصص گوشت، و در آمریکاست) جعفرهمدانی (در داروخانه بوعلی در میدان مارکار است)مرحوم اکبرآقا ملک ( از اعقاب و فرزندان ملک التجار و بعدا روزنامه ملک را منتشرکرد.)  مرحوم   مهدی ملک ( دبیرزیست)مرحوم  کریم پیرنیا ( استاد معماری در ایران) و مرحوم علی حافظی (روزنامه نگار سیاسی معروف، من درزمان روزنامه نگاری حافظی تهران بودم) ،غضنفر آرامی ( تهران است)، لبافیان (بعدا رادفرشد)، سید ابوالقاسم آیت اللهی (آیت اللهی ها افرادی بسیار با کمال و با سواد بودند ) مرحوم دکترمحمود قریشی (داماد دکتر محمد حسین وزیری) و......بودند.

           همدوره ای هایم : آقای مهدی ملک زاده( از ملک های روزنامه نگار یزد هستند و الآن در فرانسه اند و روزنامه ملک هنوز هم منتشر می شود) جلال گلشن (نویسنده مقیم امریکا) برخوردار،مرحوم مصطفی فرساد، احرامیان،سودمندی عرب بادکوبه سرافراز،.اشتری،شهملکی، احمد فیروزآبادی (که الان خارج است)،عبدالوهاب عترت (کلاس بالاتر از من بود وخارج است)

          عکس وتوضیح به نقل از  استاد غضنفرآرامی: دانش آموز و دبیرسابق دبیرستان ایرانشهر"عکس مربوط است به زمانی که ما را برای اردو به شیراز می بردند و مرحوم پیرنیا نمی توانست بنا بعللی بیاید اولباس پیشاهنگی پوشید و این عکس را درمدرسه کراوغلی گرفتیم کسیکه تخته رابغل کرده غضنفرآرامی(1) است وکنارش بچة کوچولو  مرحوم آقامصطفی فرساد(2) وپسری که کلاه لبه دار دارد و دست خود را زیرچانه گذاشته مرحوم علی خان حافظی(5) روزنامه نگارمعروف است وکسیکه دارد روی تخته مینویسد مرحوم کریم پیرنیاست(4) شعرهای زیادی از پیرنیا و علی حافظی دارم "

            ما کلاس 11 بودیم من و مرحوم علی حافظی و مرحوم کریم پیرنیا و چند نفر دیگر.شعر می گفتیم بچه ها بر وزن ترانه  «شد خزان گلشن آشنایی» شعری گفته بودند و مرحوم حسین بامشاد با ویلن در خواندن شعر بچه ها را همراهی می کرد او مدتی رئیس دبیرستان ایرانشهر شد، مسؤلین دبیرستان برای پیدا کردن سراینده  از دبیران ادبیات کمک گرفتند،  آقای فقیهی نصرآبادی دبیرادبیات ما بودند ایشان همان اول مرا مبرّا کردند و بالاخره معلوم شد کار کیست و او را فلک کردند. حافظی بعدا درمورد این پیش آمد  شعر ی سرود که یکی از ابیات آن این بود

            شلاق می زنند و ندارند رحمتی          آری زننده را خبرازسوزپای نیست

             درسال 1317 کلاس سوم دبیرستان بودیم، بما گفته بودند که روز دوشنبه هفته­ی بعد به باغ بزرگی که درپشت "گاراژ داد" بود و آن باغ درمدرسه ایرانشهر به باغ فوتبال معروف بود برای آموزش تعلیمات پیشاهنگی که قوانینی خاص داشت وسال اول فعالیتش بود  برویم، اما همان روز خبررسید که باید بمدرسه رفته و امتحان فیزیک بدهیم من و محمود علومی و مرحوم محمود قریشی باهم،هم وعده شدیم که درسه مسیر یعنی کوچه های اصلی منتهی به مدرسه ایستاده و هرکس ازکلاسمان دارد به مدرسه می آید بگوئیم باید به جای کلاس به باغ فوتبال برویم. من سرکوچه اصلی،(کوچه پهن کنارمسجد امیرچخماق) و علومی (سرسه کوچه سهل ابن علی که مطب آقای دکترمجیببیان ابتدا درآنجا بود) ومرحوم قریشی (سر کوچه سه راهی که یک طرفش زورخانه وطرف دیگرش خانه آقا حسین کراوغلی وطرف سومش خیابان پهلوی بود) ایستاده، همه را به باغ فرستادیم وخودمان هم رفته ویک نفر هم روی پشت بام برای خبررسانی گذاشتیم  . البته جعفر همدانی را که شاگرد اول کلاس بود به زور با خود بردیم.

            نگهبان خبر داد که نوروز علی خدمتگزار داره میاد به سریدار گفتیم در را بروی هیچکس بازنکند یکی ازما سه نفربه نام قریشی، درمدرسه گیرافتاده و نتوانسته بود بیاید درحالیکه با نیامدنش فکرکردیم جاسوسی ما را کرده ولی اینطور نبود.

              روز بعد ما درکلاس آقا کاظم علائی بودیم (ایشان دبیردرس زبان وعربی بودند و بعدا مدیردبیرستان پهلوی شدند) که مرحوم  علی اصغر عدالت پاشائی را به کلاس فرستاد تا نفراول کلاس با دفترنمره به دفتر ایشان  برود. دفترنمره کلاس، و ردیف اسم بچه ها براساس معدل بود نه حروف الفبا، لذا نوروزعلی خبرمیداد که نفراول کلاس با دفتر نمره کلاس به اتاق آقای علی اصغر عدالت  برود، سپس آقای عدالت دفتر را نگهمیداشت  و دانش آموزتنبیه شده وقتی بکلاس برمی گشت، نفر بعدی را به اتاق عدالت فرا می خواند ویکی یکی بچه ها به داخل دفتر رفته، بازجوئی وتنبیه می شدند وبازمی گشتند.چند نفر که برگشتند پیش آنها رفته و موضوع را فهمیدم و به همه گفتیم که بگویند قریشی  گفته به باغ برویم (همان که درمدرسه مانده بود) مرحوم عباس رشتی که بعداً مدیر مدرسه واعظ مالمیری شد و ازاقوام آقا صادق کراوغلی بود اولین کسی بود که او را از راه مدرسه به باغ فوتبال فرستادم و می دانستم هرکس غیرازمن به او می گفت گوش به حرفش نمی داد، حاضر بودم بجای اوشلاق بخورم که این هم غیرممکن بود وقتی من بدفتر رفتم عدالت گفت "توهم !!!!" (یعنی توهم میخواهی بگوئی قریشی گفته، که این حرف نوعی پیچاندن من بود جواب دادم الهی شکرکه خودتان می دانید. (بچه های کلاس بهریک لقبی داده بودند حتی بعضی دو اسمی بودند بمن سیاست واسم دیگری می گفتند که رنگ پوستم بود). عدالت به کف دست هر یک از دانش آموزان سه ضربة شلاق در دست راست و سه ضربة شلاق در دست چپ می زد شلاق او از سیم بافته شده بود که از نوک آن با بافتی شل شروع و هنگامی که بمحل دستگیره یا انتها می رسید بافتها کاملا فشرده و محکم می شد، طوریکه طول شلاق تقریباً به صورت عمودی متمایل به بیضی می ایستاد و نوک آن به طرف پائین خم می شد. وقتی نوبت به من رسید یک ضربه بدست راستم زد و نگاه به دست دیگرم کرد اما من همان دست شلاق خورده را گرفتم او نمی گفت دستت راعوض کن یا جلو بیاور، راست می ایستاد و بدون اینکه بدنش تکان بخورد سرش را بطرف دست چپ یا راست حرکت می داد با این حرکت دانش آموز دست دیگر را برای شلاق بازمی کرد، من همان یک دست را برای شلاق جلوگرفتم و با خود گفتم یک دستم بسوزد بهترازهر دو دست است. عدالت از این کارم عصبانی شد و شلاق دومی را چنان محکم کوبید که از درد وحشتناکش به خود پیچیدم و حتی پشت دستم هم خونی شد. عدالت شلاق بعدی را محکم بالا برد ولی برای پائین آوردنش خیلی با ملایمت پائین آورد درحقیقت بجای سه شلاق من5/1شلاق خوردم (درآن موقع کاظم معصوم خانی رئیس ادراه فرهنگ یزد بود او دوبار به یزد آمد یکی هم اردیبهشت 1327)

             درآنسال سه تیم ورزشی در یزد بود یکی تیم پهلوی که رئیس آن مرحوم نادر شادمان دبیرانگلیسی و نقاشی بود، تیم دوم بنام تیم نیرو که رئیس آن مرحوم حسینعلی خانشقاقی ( ترک بود) وتیم سوم که تیم اصلی بود وزیرنظر علی اصغر عدالت بود و خودش هم داخل زمین می رفت ومثل شاگردانش بازی می کرد بنام تیم ایرانشهر، من بازیکن این تیم بودم. بعدا او رئیس فرهنگ یزد شد، من هم دو سال آخر دبیرستان را به تهران رفتم وسیزده سال بعد بازگشتم.                

                       دبیرستان مروی استاد مشکیان وسط صف دوم ازچپ نفرهفتم

             افراد این عکس بعدا همگی پست های مهم مملکت را در اختیار داشتند منجمله ارسنجانی که وزیرکشاورزی درزمان اصلاحات ارضی بود و ترورشد و ...........

             کلاس یازده را دردبیرستان سن لوئی تهران که سن لوئی نام یکی ازکشیشان فرانسوی وبرای خارجی ها تاسیس شده اما ایرانی ها راهم می پذیرفتند رفتم وسال ششم را در دبیرستان مروی گذرانده،

                            

                                استاد مشکیات ازسمت چپ نفردوم دبیرستان سن لوئی

  دانش آموزان دبیران وکادر دبیرستان سن لوئی تهران سال 1317 -1318

ودرسال 1319 موفق به اخذ دیپلم شدم و همانسال وارد دانشگاه و بقصد خدمت، رشتۀ حقوق را انتخاب کردم، از همدوره های مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب بود. استادانم: ملک الشعرای بهار، لطفعلی صورتگر، عباس اقبال و محمد معین و............ بودند.  

                                   

                                        دانشگاه         

           اما حملۀ متفقین مرا متوجه کرد که کارخرابتر این حرف هاست وتعلیم وتربیت ما مشکل اساسی دارد، لذا بعد از یک سال  از ادامۀ تحصیل دررشته حقوق منصرف و در1320 وارد دانشسرایعالی ،در رشتۀ فلسفه و امورتربتی به ریاست دکترعیسی صدیق علم (بعدا بجای صدیق اعلم دکتر بیانی آمد) شدم. ونزد استادانی چون : فاضل تونی و یحیی مهدوی کسب فیض نمودم

بعد ازلیسانس باتوجه به امکان معافیت ازسربازی داوطلب خدمت نظام وظیفه و روانه پادگان باغ شاه تهران شدم.                          

                                                           

                                   سربازی،اسلحه دارگروهان درمحل اسلحه خانه

                               ایستاده نفرششم استاد مشکیان

                  پس از نظام، با توجه به فعالیت احزاب و گروه ها بجای کلاس راه مبارزه را انتخاب و در شرکت نفت آبادان استخدام و یکسال ونیم آنجا بودم که مهمترین قسمت زندگیم بود زیرا آنوقت بود که با انگلیسیها درافتادم و همه را تشویق به تشکیل اتحادیه و حزب می کردم، ( صدور کارت زیر بیانگر تبعیض بود که من باتوجه به موقعیت خوب خود، حاضربه قبول آن نبودم ).         

 باکمال تاسف این حرکت همزمان شد با قوت گرفتن حزب توده که اتحادیه های کارگری را منجمله درآبادان درست کرده بودند و ما هم کارگرها را حمایت می کردیم و دریک درگیری تلفات هم دادیم .

          مردم آنزمان دودسته بودند عده ای طرفدار روس(چپی) وعدهای طرفدار انگلیس اما من همراه کارگران وکارمندان وجزء باشگاه مستقل کارمندان بودم که به ثبت هم رسانده بودیم

   استاد مشکیان نفر وسط درحال نوشتن قبض کمک به خانواده های کشته شدگان وخانم وسط مامور جمع آوری کمکها یک پلیس هم درحال خریدن قبض است

و مرا دستگیرکرده به زندان فرستادند. بعد از این واقعه، تنها راه اخراجم از شرکت نفت طبق قانون، مدت معینی زندانی شدن بود که در موردم به اجرا درآمد.                                                     

                   رئیس حزب توده آقای دکتررادمنش درحال سخنرانی است . حضورمن دلیل هم عقیده بودنم نیست.بمعنی آنست که ما ایرانی وباهم دوست ومخالف کشتاریم

      همبستگی احزاب بدون درنظرگرفتن عقیده و مرام. مسولین دربالا وافراد عادی درپائین دردفتریکی ازاحزاب درآبادان     

           بعد از آزاد شدن از زندان  واخراج از شرکت نفت، اردیبهشت بود که به تهران بازگشته و به وزارت فرهنگ مراجعه ودرخواستی مبنی برتدریس دادم همانوقت فردی آهسته درحال صحبت بار رئیس بود، آنها پیشنهاد بازرس فرهنگ خرم آباد را بمن دادند، فردیکه درحال صحبت بود درمورد مسائلی مابین شاگرد وناظم و مدیر خرم آباد به من گفت وبه اصطلاح گوشی بدستم داد.  من با ابلاغ بازرس تام الاختیار  راهی خرم آباد شدم ویک ماه آنجا ماندم.

                                                       

چون اردیبهشت وزمان امتحانات بود یکروز برای بازرسی به جلسه امتحان رفتم برحسب اتفاق امتحان زبان انگلیسی بود، باید اضافه کنم که تا آن زمان زبان فرانسه درمدارس ودانشگاهها تدریس می شد وکسی زبان انگلیسی نمی دانست مگرافراد معدودی، تابستان سال قبل متوجه شدم که ازین ببعد انگلیسی جای فرانسه را خواهد گرفت جنگ بین الملل شروع نشده بود وانگلیسی ها را هنوز به ایران نیاورده بودند. همانوقت در تعطیلات عید یک کتاب فرانسه را ظرف یک هفته  با کمک کتاب لغت انگلیسی، به فرانسه ترجمه کردم ، این کارسبب شد تا تسلط کامل به زبان انگلیسی پیدا کنم. قبلا به وزارت فرهنگ اطلاع داده بودند که توسط عده ای تخلفاتی درامتحانات انجام می شود.آنروز درجلسه متوجه شدم آقای دبیر با اطمینان کامل ازاینکه من انگلیسی نمی دانم بعد ازهرسؤال جواب را هم می دهد در طول برگزاری امتحان حرفی نزدم وعکس العملی نشان ندادم پس ازاتمام آزمون باصدای بلند گفتم برگه ها را بالا بگیرید وتا اعلام نکردم کسی ازجایش بلند نشود. برگه ها که جمع شد گفتم درس آقای معلم تمام شد از حالا امتحان می گیریم که دیدم رنگ از روی همه پرید، بسرعت سؤال مجددا طرح وتوزیع وبا رعایت مقررات کامل امتحان برگزار  و  دو، سوم  بچه ها مردود ویا رفوزه شدند. رئیس فرهنگ درخرم آباد بنظرم مرحوم مولا و انسان شریفی بود. درپایان یک ماه به تهران برگشتم و گزارشی برای وزارت فرهنگ تهیه وبه مسئوول مربوطه که فکرمی کنم آقای همایونی بود دادم بعد از آمدنم به تهران شکایت های زیادی بدنبالم به وزارتخانه شد، آنها بازرسی تیزبین ومقرراتی به خرم آباد فرستادند او بعد از بازرسی و خواندن گزارش من در سه یا چهارخط گزارش را تائید و افراد یکه مرحوم مولا تعریفشان را کرده بود درمصدر کار می گذارد. من در آنوقت با حکم مدیریت دبیرستان سنندج عازم این شهر شدم.   

                       با دبیران ریاضی وشیمی دبیرستان کرج

                          

         درادامه مطلب باید عرض شود که از سال 1386 بسبب نزدیکی منزلم با آپارتمانهای نگین که محل اقامت استاد مشکیان بود ارتباط بیشتری با استاد داشتم که این ملاقاتها اغلب بطور انفرادی و یا در نشست های گروهی  و مهمانیها و جلسات فرهنگی با حضور ادبای قدیمی ازجمله اساتید محترم،جنابان، آقایان اسدالله شکرانه محمد علی خان عسکری کامران، محمد ناصر ترک،دکتر امیری،دکتر غلامرضا محمدی، ، دکترعبدالغنی علیم مروستی و سرکار خانم اقدس بقائی یزدی بطور ماهانه برگزار می شد افتخار حضور داشتم و در این مدت کوتاه توانستم حدود 50 صفحه A4 از خاطرات استاد مشکیان را یادداشت و نزدیک به  1000 عدد عکسهای ایشان را از زمان طفولیت تا عید1391 اسکن نمایم که CD آنها به ایشان وفروغ خانم تحویل و تعدادی ازآنها خوشبختانه تحت عنوان گالری استاد در کلیپ بزرگداشتی که توسط اداره آموزش و پرورش ناحیه یک در اردیبهشت 1391 تهیه شد مورد استفاده قرار گرفت و بی اندازه موجب رضایت و خشنودی ایشان فراهم گردید.

        گرچه تمام عکسها توسط استاد اعم از تاریخ، محل، افراد و مناسبت ها توضیح داده شد اما کوتاهی در شماره گذاری بر روی آنها از ابتدای کار و سعی وافر در یاد داشت ها باعث شد تا تطابق مطالب با عکسها و شماره گذاری به وقتی مناسب موکول گردد. که متاسفانه فرصتها همیشه بسرعت از دست می رود و تلاش یکساله اینجانب بعد ازضایعه فوت استاد و تماس با مهدی آقا فرزندشان بعلت اقامت در تهران و نوۀ معزز استاد آقای محمدعلی مشکیان بنتیجه نرسید و هرگز فرصت تطبیق شماره های پشت عکسها با حجم زیادی از نوشته حاصل نگردید لذا از ادامه مطلب منصرف و هرگاه مطمئن شدم که توضیحات، مربوط به کدام یک از عکس ها میباشد آنها را برای استفاده فرهنگ دوستان در وبلاگ قرار خواهم داد.

        با تشکراز جناب دکتر محمدی سروده ایشان در ارتباط با مرحوم مشکیان درج می گردد.

بیاد استاد فقید محمدرضا مشکیان

*************************
دریغا زین گلستان باغبــــــان ها

سفرکردند وباغی مانـــد زان ها

چه باغی،برگ وبارش عشق وفرهنگ

چه فرهنگی چراغ افروز جان ها

چه شیرین مانده بر دلهای عشاق

از آن بالا بلندان، داستان هـــــــــا

زجانها برده مهجوری ،صبوری

زدلها برده هجران ها ،امان ها

دگر بار از چمن افتاد نخـــــــــلی

که برد از حلقه ی خوبان توان ها

برومندی ،ادیبی،پیــــــــــر عشقی

دلارام همه شــــــــیرین دهان ها

دگر چون او کی آرد روزگاران؟

دگر چون اوکجـــا  آرد،زمان ها

حزین افتاد مرغــــان را غزل ها

پریش افتاداز غم  آشیـــــــــان ها

کویر از ناله شدچون نافــه خوندل

زداغ سینه سوزِمشـــــــــکیان ها

محمدی /کویر/