9/1/1427ق               سفر کربلاء            7/ 11 / 1385 

             از این که یک بار موقعیت سفرکربلارا ازدست داده بودم همیشه تاسف می خوردم و براین باور بودم که اوضاع زندگیم به گونه ای است که اگر راه کربلا هم دوباره بسته نشود ، سالها طول خواهدکشید تا وضعیتی مناسب برای تشرف فراهم گردد.

          امایک روز دوست آذربایجانیم که مقیم اصفهان هستند  برایم زنگ زده و گفتند یکی ازآشنایان عازم کربلا ست و سهمیه اعزام برای سه  الی پنج  نفرموجود است بیا با هم برویم.

به فکرم گذشت که درتدارک عروسی فرزندم میباشم و موقعیت مناسبی برای  سفر فراهم  نیست.که ناگاه  باخود اندیشیدم در یک هفته چه کارمهمی انجام می شود که مهمتر از زیارت قبرمطهر سیدالشهداست ؟

            فردای آن روز اول وقت ثبت نام کردم اما همان روز بمبی درکربلا منفجر وعده ی زیادی ازشیعیان وهموطنان ما به شهادت رسیدند . از این رو دل نگرانیهای اطرافیان به واسطۀ نا امنی وتلاش درجهت انصراف من از سفر آغازشد در حالی که  من بی صبرانه منتظرساعت حرکت بودم .

           تاریخ اعزام ازبیستم دی ماه هشتاد و چهار به یازدهم بهمن همان سال موکول شد و من و همسفرانم توفیق یافتیم از دوم محرم به مدت هفت  روز ، که عمری شاهد التماسها و عجز و ناله های روحانیون دربالای منابر،که «آقاامام حسین میشه  همچون روزها و شبهائی مارا درکنار قبرمطهرخود بپذیری» باشیم و بالطف خدا و توجه حضرت سیدالشهدا ع این کاروان در این ایام عزیز توانست قبرشش گوشۀ سالارشهیدان و یاران و عزیزانش به خصوص حضرت ابوالفضل و علی اکبر(ع) را زیارت کند و صبح تاسوعا ازکنار قبور مطهر رحل عزیمت بربند و اربعین حسینی نایب الزیارۀ خواهران و برادران شیعۀ عراقی  خود باشم که جملگی ملتمس دعا و آرزومند زیارت قبرغریب الغربا در ایران  بودند.

           به هر حال مخالفتها از همه طرف شروع شد اما من تصمیمم را گرفته بودم .روز بعد باقیماندۀ مدارک ارسال شد جالب اینکه فکر می کردم باکاروان تهران عازم هستیم  ولی هنگام ثبت نام متوجه شدم ازطریق گرگان که دو سال طی سالهای هزار و سیصد و شصت و هفت لغایت هزار و سیصد و شصت و هشت مقیم ان دیار بوده و تاحدودی  با فرهنگ و روحیات و آداب و رسوم آنهاآشنائی داشتم همراه می باشم ، و بی شک این سفر می توانست فرصت مناسبی باشد برای  نگرشی مجدد به خاطرات شیرین گذشته ، لذا این موضوع به جهت تجدیدخاطره باهمسفران گرگانی نیز، برایم بسیارجالب و جذاب بود.

           ساعت سه بعد ازظهر روز جمعه  یازدهم بهمن در ابتدای آزاد راه تهران -  ساوه  سوار اتوبوس گروه (یک) حامل زائران گرگانی شدیم              

           از همان ابتدای  حرکت ، سید بزرگواری ازگروه به صورتی زیبا مدیریت و مداحی کاروان  را به عهده گرفته و همسفران را درطول مسیر ، در جریان موقعیتها  قرار می داد و آموزشهای دینی و مذهبی و اخلاقی را گاه در قالب طنز و گاه جدی و نیز وعظ ، حدیث ، دعا و زیارتنامه و چاوشی خوانی به سمع همراهان می رساند  و با ظرافتی خاص درسهای ارائه شده را پس می گرفت . او برای پاسخهای صحیح جایزه ای تدارک دیده بود و ان صلوات دسته جمعی گروه بود که برای سلامتی پاسخ دهنده و ارامش و بهره مندی  ارواح درگذشتگان وی ، طنین اندازفضاء بسته اتوبوس می گردید و برروحانیت جو حاکم می افزود .

           آنچه استادی  بیش ازحد معلم کاروان را درانتقال پیام می رساند مهارت او در قرار دادن افراد در موقعیتهای مذهبی ، مکانی ، زمانی و   اتفاقات جنگ تحمیلی بود که از آن جمله می توان به عینیت بخشیدن   بسیارماهرانه اش در معرفی دشت مهران اشاره نمود، باتجسم روشنی از  میادین جبهه و جنگ و  اجساد مطهر شهدا در ذهن قافلۀ زائران کربلا . وی با بیان جذابش که نشانگر حضور مستمر ، خالصانه و فعالش درجبهه ها بود، تمام اطلاعات خود  را به شنوندگان  منتقل می ساخت.

         ورود ما به خاک عراق، هنگام سوارشدن به اتوبوس های عراقی باشعرمناسب و موزون 

       «جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم            کربلا منتظر ماست بیا تا برویم»

و چاوشی خوانی به موقع اش همراه بود، که  بشور و سوزی جای گرفته در دلها با خاطرات شیرین کودکی مربوط ، به سفرهای کربلاء و مکه و مشهد پدربزرگم ودیگران به هم می آمیخت و معجونی گوارا و آرام بخش برای عطشی دیرینه به مؤمنین هدیه می نمود.  او با موقعیت شناسی هنرمندانه اش ، اطلاعات مکانی ، زیارتی ، سیاحتی و زمانی هرمنطقه را مناسب با ادعیه و زیارتنامه  ، مرثیه سرائی و روضه خوانی تطبیق می داد وازتلفیق آنها  جرعه ای می ساخت برای آرامش تن های خسته ، درمان دلهای شکسته و زدودن عطش کهنۀ مشتاقان دیرین کربلا و حماسه سازانش .

         عظمت وجلال و ابهت بارگاه امام اول شیعیان علی(ع) درنجف اشرف را هیچ نویسنده توانمند و یا گوینده ای ماهر   نمی تواند به تصویرکشد .  دیدن خانۀ محقرآقا ، درکوفه و آنهم درمقابل دارالعمارۀ عبیدالله وسایر حاکمان جور، بایدازنزدیک دید و قضاوت کرد .

            بارش باران بر روی گنبد زیبای حضرت امیر و منظرۀ با شکوه ریزش قطرات آب به  صورتی بسیار جذاب و دیدنی ازناودان طلا ، صحنه های خاطره انگیزی است  که تا نصیب کسی نگردد پی به عظمت آن فضاء روحانی و لحظه های سراسر غرق در نور و شمیم بهشتی نخواهد برد

         آن همه خوف ، وهم،  و وحشتی که از  قبرستان وادی السلام شنیده بودم با دریافت اطلاعاتی ازجهت شرافت و قداستش و این که مدفن پیامبرانی چون هود و صالح و دارای مقاماتی منسوب به  امام زمان عج و امام صادق علیهما السلام ، و محل اقامۀنمازآن دو امام همام بوده است  و همچنین، در گوشه گوشه قبرستان نشانه هائی  ازانبیاء و اولیاء به چشم می آید و نیز محل دفن شهدای بزرگواری است که مظلومانه به دست حکام ،دیکتاتور  به شهادت رسیده ،و همچنین اردوگاه و سنگر و آخرین پناه مدافعان دربرابر اشغالگران بوده است . فراموشم شد و بادیگر زائران در ان مکانهای شریف نماز به جای اوردم.

          قبرهای آپارتمانی جای گرفته دراتاقک های گلی به ابعاد سه در جهار و با یک  الی دو مترعمق و ارتفاع با نماهای   بیرونی کاملا ناهمگون و نا منظم به جای خوف و ترس، انسان را بیشتر مشتاق شنیدن و دانستن میکرد. چراکه این مکان، استثنائی ترین قبرستان دنیاست که زندگی انسانهای زنده  درآن شکل میگیرد ،انسجام می یابد و سیاست مملکت و امورمردم درپشت سنگرقبرهای مردگان رقم می خورد و محل مناسبی برای دفاع ازحق علیه متجاوزین ، و میدان نبردی است که موجب پیروزی یاران اسلام در طول تاریخ بوده و هست . جریانات سیاسی اخیرعراق شاهدی بر این مدعاست.

         هنوز هم در محوطه بیرون قبرستان به سبک کاملا قدیمی مردگان را درتابوت هاو برروی سقف ماشینها قرار داده و بامحدود افرادی که به انتظار دفن ایستاده اند ، دیده می شوند .

             اما کربلا ، کربلا بود. کربلا مکان نبود، انقلاب بود. درکربلا بادیدن گنبد حضرت ابوالفضل و محل دفن دو دست  قطع شده ، تل زینبیه ، خیمه گاه و بالاخره گودال قتلگاه حضرت سیدالشهدا همه منقلب شدند همه ازخود بیخودبودند .مفسرین چه چیز را تفسیرکرده اند ؟ .تاریخ نویسان چه نگاشته اند ؟که درکربلا قلم عاجز است و بیان ناقص و من درطول زندگی ام تا این اندازه منقلب و متحول نشده بودم . در وجودم کربلا طوفانی به پا کرد که تا آنروز برایم بی سابقه بود مضافا اینکه سید همراه ماخسته  نمی شد و کم نمی آورد و دائم و پیوسته اطلاع رسانی می کرد و با مرثیه سرائی و نوحه خوانی و قرائت زیارتنا مه همچون آهن ربا دیگر کاروانها را نیز به گرد خود جمع و به فیض میرساند .نگین نگین خاک کربلاتاریخ بود شاهد بود ، حدیث بود پیام بود وبالاخره انقلاب بود انقلابی که تامتحول نشوی صورت نمیگیرد و جاودانه نمیگردد

         گیرائی و جاذبۀ مداحی ،روضه خوانی و قرائت زیارتنامه ها چنان درزائران شور و ولوله انداخته بود که حتی مسلمانان دیگر کشورهای اسلامی بدون درک زبانش به دورش حلقه زده و گویا ازحرکاتش پی به مفاهیم کلامش می بردند و اشک می ریختند

         کاش نویسنده بودم . کاش مفسر بودم کاش توان به تصویر کشیدن احساساتم راداشتم تامنهم به نوبۀ خود گامی کوجک در راه واقعۀ کربلا برمیداشتم

         ساعت بیست وچهارشب تاسوعا بود بعداز آخرین وداع زائران به اقامتگاه بازگشتند اما من نالان بودم پاهایم دراطاعتم نبودند گاه خودرا درحرم ابوالفضل و گاه درحرم سالار شهیدان می دیدم دلم نمی خواست صبح شود میخواستم ازثانیه های باقی مانده بیشترین استفاده های ممکن را ببرم ناگاه متوجه شدم ساعت به دو  و نیمه شب نزدیک می شود بیاد بستن درب هتل اقامتم ، نگرانی همراهان ، توصیه های مسؤلین کاروان و مقامات امنیتی عراقی به جهت خودداری ازتک روی افتادم برای آخرین بار به طرف حرم اما م حسین (ع ) حرکت کردم داخل صحن درحال عبورمشغول راز و نیاز بودم که مردی بالهجه عربی و با کلام فارسی صدایم کرد« خانم بیا قدری خاک حرم بگیر » او بین دولنگۀ یکی از دربهای  ورودی آقایان که به جهت تعمیر بسته بودند ایستاده بود وقتی بطرفش رفتم داخل حرم رفت و یک سنگ مرمرخوشرنگ زیبا به طول بیست در چهار سانتیمتربرایم آورد باشادی زیاد داخل حرم رفتم و ازمولایم به خاطراین هدیه گرانبها سپاسگزاری کردم درهمین وقت چشمم به مائده خانم همسفرم افتادماجرا را شرح داده و دوتائی برای گرفتن سنگ حرکت کردیم اما درب بسته بود ناامید شدیم ، موضوعی موجب توقف ده دقیقه ای ما شد درهمین وقت دوباره دربازشد و مرد دیگری بیرون آمد برای مائده خانم درخواست خاک کردم و اویک مشت خاک حرم به ما داد و درب رابست مائده خانم هم قدری از خاک را به من داد.

          دیدن شط فرات ، نهر القمه و گرفتن مشتی خرما برای شفاء از باغ امام جعفرصادق(ع) آنقدرمطالب گفتنی و شنیدنی دارد که خودمعقولۀ جداگانه ایست.

         اربعین همانسال به مشهد مشرف و سنگ مرمرین را درازدحام جمعیت به پشت پنجره فولاد رسانده به امام رضا گفتم ازکربلا می آیم سنگ حرم مطهرجدتان  را باخود آوردم تا شما بویشان را استشمام کنید و من هم سنگم را باتماس به حرمتان  تبرکی مضاعف بخشم. مطمئنم که هم امام حسین ( ع ) و هم امام رضا ( ع ) از  این کارم راضی اند زیرا بارها این سنگ و خاک  شفاء بخش و مشکل گشای گرفتاران گردید .

         همه ساله در دهه اول عاشورا درهرکجا باشم لحظه لحظه درموقعیت و حال و هوای آنسالها قرار می گیرم و میدانم که برای همیشه شیرینی آنروزهای فراموش نشدنی را از یاد نخواهم برد و مطمئنم که دیگر همسفرانم دراین روزها حال و هوائی مثل من را دارند .

           تقدیم به استاد بزرگوار و سید جلیل القدر جناب دکترحاج سید رضا سید رضائی به پاس آنهمه محبت و زحمت و مرارتی که در طول سفرمتحمل شدند(براین باورم که وجود ارزشمندتان در این راه، بحق دست غیبی بود برای زیبائی بیشتر این  سفر ).  و درپایان راه بود که دانستم شما تنها یک همسفر عادی و معمولی بودید بدون هیچگونه مسئولیتی .  اجرتان با سالارشهیدان انشا ا. . .

            تقدیم به همسفران خوبم که هنوز هم تک تک شماها را درکنار خود دارم و با دیدن فیلم آنروزهای خوب،   پیوسته خود را در جمع صمیمی تان حس میکنم. به امید سفری مجدد با تک تک شماها که میدانم جون من می اندیشید و چون من آرزومند تکرار آن می باشید .

          کل یادداشتهای کوتاه، در طول سفر، قرار بود تدوین و به عزیزان همسفرم که درخواست کپی آنرا داشتند اهداء گردد که متاسفانه توفیق یار نشد و هنوز در حد یاد داشت باقی و کاری صورت نگرفته که امید ادامه و اتمام کار را دارم .          

                                                                      به امید تجدید دیدار و با احترام

           درج عکسهای مربوطه با مساعدت جناب دکتر سید رضائی در آینده